تو خدمت مقدس سربازی که بودیم یه افسر نگهبان داشتیم که خیلی آدم گیری بود،به حدی که تا قبل از ما چند تا از بچه های نگهبان قصد کشتنش رو کرده بودن و آخرین موردش هم زمان ما بود که تصمیم گرفته بود موقعی که همه خواب هستن بره و آورش رو روی اسلحه اش بندازه و خلاصه به نحوی که هیچکس خبردار نشه حساب افسر سمج و گیر رو برسه.
خلاصه طرف آدم گیر و اعصاب خوردی بود تا اینکه وسطای خدمت مقدس ما زد و آقا عقد کرد،افسر قصه ما کلا 180درجه عوض شد.
شد یه آدم منطقی که شوخی می کرد و دیگه گیر بیخودی نمی داد و با سربازان میهن دوست شد،بچه ها رو درک می کرد و از دوران کهن آقا دیگر خبری نبود که نبود.
گفتم خدا بیامرزه پدر و مادر خانمش که نمی دونم جادو کرده و چه کرده که افسر نگهبان ما رو آدم آدم کرده.
((من به عشق تو تنها هر غروب کنار دریا می روم شاید روزی دوباره کنار من بیایی))
